Dell Neveshteh
جهان را صاحبی باشد "خدا" نام

من تموم شدم...
همین!!
پ.ن: این وبلاگ دیگه آپ نمیشه!

_واقعیت چهارم این ست كه من از آن دسته آدم هایی هستم كه با گذشته ام خیلی كار دارم...
یعنی هی مدام دلم میخواهد گذشته بماند و آینده نیاید هیچوقت و هی...
خلاصه اینكه من كلا خیلی وقتها درگذشته ام زندگی میكنم و این برای اطرافیانم هیچ خوب نیست...
دقیقا به این دلیل كه هیچوقت نمیتوانند دقیق مطمئن شوند كه از بودنشان حالم خوب است یا به هم
میخورد و اگر خوب است چرا و اگر به هم میخورد چرا !!
به هرحال مهم نیست...
خـب من هرچند مزخرف, یك همچین شخصیتی هستم و اتفاقا ناراضی هم نیستم...
_واقعیت دیگری كه راجع به من حاكم است اینكه خودم بر این باورم كه باطن بسیار خبیثی هم دارم...
با دیدنم, پرنده ها از جا میپرند و كلاغ ها سرجایشان مینشینند و نگاهم میكنند...
که این خیلی روحیه ام را میچلاند...
خلاصه اینكه حق دارم فكر كنم كه آدم خوبی نیستم و دیگران هم حق دارند كه نفهمند چه حسی
نسبت به بود و نبودشان دارم و از من ناراضی باشند...
_واقعیت سومی كه در مورد من هست اینكه زیادی احساس های خوب و بد دارم...
یعنی در پنج دقیقه ممكن است به طور همزمان ده حس خوب و ده حس بد و یازده حس متوسط
داشته باشم و ظاهراً عین خیالم هم نباشد كه چه اتفاقاتی درونم در حال افتادن و زمین خوردن
است...
خـب راستش هرچند مزخرف, یك همچین شخصیتی هستم و اتفاقا ناراضی هم ... نیستم!
_واقعیت پنجم كه شاید نوشتنش درست نباشد اینکه خیلی اوقات سعی میكنم خودم را بی تفاوت
نشان دهم, انگار که ناراحتی و خوشحالی دیگران......
همین كه من ضربه نخورم برایم مهم باشد, همین!
ولی در واقع اینطور نیست...
این فقط یك سعی است و گاهی ممكن است موفقیت آمیز باشد و گاهی هم نباشد...
ولی خـب اینطور كه مسلم است من باید سعی كنم كه احساساتم تَرَك برندارند...
با تمام این اوصاف...
یك وقت هایی هم پیش می آید كه رویا پردازی كنم, تنها نگاری كنم و گاهی آنقدر خوشحال باشم كه
باشم و گاهی هم آنقدر خوشحال نباشم كه دلم بسوزد برای تنهایی خودم...
خـب, هرچند مزخرف, یك همیچین شخصیتی هستم و خودم هم راضی نیستم!
_واقعیت اول اینست كه خیلی فكر میكنم...
آنقدر به همه چیز و هر اتفاقی فكر میكنم كه آخرسر به كل همه چیز را فراموش میكنم
و یادم میرود كه بهتر بود كه اصلا فكر نكنم...
فكر كه میكنم گند زده میشود به همه چیز و این یك واقعیت كریه و انكار ناپذیز در مورد من است
و اینها ... مزخرف است!
_واقعیت ششم اینکه برخلاف تصویری كه دیگران از من در ذهنشان دارند، زیادی حساسم!!
زود میشكنم... با یك تلنگر و حرف و مرف و اینها...
در عین حالی كه خیلی رودار و معتمد به نفس به نظر میرسم...
با تمام مزخرف بودن این قسمت از واقعیت, خیلی سعی كردم كه تغییرش دهم, هر چه قدر خودم را
برداشتم مچاله كردم كه تهش برسد به سرش و سرش برسد به تهش, نشد!
خـب من هم طبق معمول شانه بالا انداختم و گفتم هی, این فقط یك قضیه ی كوچك است
و میشود چشم بست ...
و در نهایت اینكه همین كه تا به حال سعی نكرده ام كس دیگری باشم و قبول كردم كه خـب هر چند
مزخرف و لا یَتَغَیَر, من همین هستم...
به همین مزخرفی ...
همین!
پ.ن۱: رد پـای کسی که آرامشم را گرفته بود دنبال کردم, به خودم رسیدم!
پ.ن۲: همان گونه که هستم دوستم داشته باش! بهتر از این را که همه دوست دارند!

آنهایی که میگویند کج بودنشان را دوست دارند, یا با لبخند از دیوانگی هاشان حرف میزنند,
به کج بودن ِ درستی در زندگی نرسیده اند احتمالا !
یعنی من فکر میکنم اینها راست ِ راستند و خودشان را زده اند به کجی, یا انقدری که باید کج نیستند...
اینها احتمالا چهار تا جیغ میزنند و چهار تا مخالفت میکنند, بعد فکر میکنند چقدر خاصند!
اما درست انتخاب میکنند, مطمئنند از راهشان, تردید ندارند, راه جلوی پاشان را میگیرند و میروند, توی هزار راهی گم
نمیشوند مدام, اینها موفقیت های زندگی شان بیشتر از جیغ های عمرشان است...
اینها به عاشق و معشوق هاشان با افتخار میگویند که دیوانه اند!
نه , اینها کج ِ واقعی نیستند ...
کج ها تلخند و تاریک , مدام اشتباه میکنند, مدام راه رفته را تکرار میکنند, به وهم چنگ میزنند,
مدام میبازند , میبازند , میبازند ...
مدام نجنگیده شکست خورده اند ...
آرامش اگر داشته باشند , امنیت ندارند ...
تردید اگر نداشته باشند , ترس دارند ...
پافشاری دارند , قطعیت نه ...
کج ها کج اند !
راست به قامتشان نمی آید , هیچ وقت از بودنشان خوشحال نیستند , وامانده اند و وازده ...
نه رفته , خسته اند ؛ نه خورده , مرده اند ؛ ندیده ؛ سیرند ...
از هر پیچی بگذرند , به پیچ بعدی می رسند ...
گمند و گیج ِ بودنشان ...
یا خیلی دیر به دنیا آمده اند یا سالها زود ...
خیلی سال ها بعد, خودشان را به در و دیوار هم نمی زنند , خودشان را نمی جوند , آرامـند و آرام ؛
ولی هنوز جویده میشوند ...
میشود از ته ِ چشم هاشان فهمید که اینها راهشان را توی این همه بـد دوست داشتند , اما این چیزی نیست که آنها
بخواهند با خوشحالی از آن حرف بزنند!
بخواهندش , چیزی نیست که به آن افتخار کنند ...
اینها راهشان را از روی دوست داشتن انتخاب کرده اند , نه درستی ...
یونیک هم میتوانند باشند و خاص , اما هیچ کس نمیفهمد که بر سر ِ تن ِ پر دردشان چه امده به پاس این همه درد...
هیچ وقت خودشان را تقدیر نمیکنند, یک وقتی از اطمینان دادن به خودشان حتی خسته میشوند / از خورشید نقاشی
کردن / از راست راه رفتن...
خودشان را عادت میدهند به بودنشان , عادت نیمکنند اما ...
دیوانه گی شان را جار نمی زنند , پنهان میکنند توی چشم هاشان,
مبادا معشوقه شان تــاب نیاورد / مبادا تنـهاتر شوند ...
لبخند اینها تلخ است , تلخ , ...
مــاه ِ این ها خاموش است , و بعدتر ها خودشان هیچ وقت دست دراز نمیکنند به روشن کردنش ...
آدمـیزاد در حرف زدن هایش بی ملاحظه است...
وقتی میخواهد با منطق حرف بزند, احساساتی میشود!
وقتی از احساسش می گوید, آرزوهایش لو میرود!
وقتی از آرزوهایش یاد می کند, حسرتش رو میشود!
وقتی حسرت هایش را روشن می کند, منطق میتراشد!
و این گونه همه چیز را خراب می کند...
پ.ن۲:
آزادم... مثل کسی که همه دارایی اش را برای آزادی اش پرداخت کرده است!

+هر بار که چشـم باز می کنم
نـور شدید زنـدگی پلکــهایم را به انـزوا می برد
و بار سنگین هست بودن شانه هایم را به میـخ می کشد
من دختـری شده ام با چشمـهای نیمـه بستـه
خسـته ام در چله شباب
در ستیز میان هستی و نیستی
این روزها زیاد نـور را نمی بینم
فقـط درد می کشم
و به یاد می آورم...
و هیـچ...من در دردکشیـدگی هایم هیـچ به یاد نمی آورم...
+هنوز گاهی میان آدمــها گـم می شوم
کوچه ها را بلد شـدم
خیابان ها را بلد شدم
ماشین ها را
مغازه ها را
رنـگ های چراغ قرمـز را
جـدول ضـرب را حتی
دیگـر در راه هیـچ مدرسه ای گم نمی شوم!
ولی هنوز گاهی میان آدم ها گم می شوم!
آدم ها را بلـد نیستم...
پ.ن۱: زمـان هیـچ وقت دردی را دوا نمی کند;
این ما هستیم که به مرور زمـان به درد عـادت می کنـیم!
پ.ن۲: فاصلـه ات را با آدمـها رعایـت کن;
آدمـها غیر قابل پیـش بیـنی اند, یـک دفـعه میـزنند روی تـرمـز!

به طور اصولی روزها کپـک زده اند!
اما من برای ایجاد تنـوع همه دندانهایم را سپردم دست دندانپزشک
و او هم تشخیص داد که پنج عدد از دندانهای زیبایم احتیاج به ترمیم دارند...
گفت که ظاهر دندانـهایم خوب است اما از درون و ریـشه، پـوک است...
درست مثل مغـز پـوکّم...
من فقـط نگاهش کردم و حدود چهل دقیقه به یک حالت زیر دستش ماندم...
وقتی صدای اشانتیون جاروبرقی شروع شد، چشمـهایم را بستـم
و خود را مردی تصـور کردم با دندانهای زشت و اره برقی که در جنگـل مشغول
بریدن درختان تنومند است...
اما دکتـر، خود، بخـش کوچکی از سوال بزرگ ذهنـم بود;
پس طبـیعتاً این را درک نمی کرد که دوست داشتـم به جای آن مـواد،
کُنـدُر به مغـزم تزریـق کند...
این شد که در ادامـه چشمـهایم را باز کردم و به سقـف زل زدم...
و فهمیـدم که همـه ی ما موجـوداتی هستیـم
که در بهبـود خاک کشـاورزی نقـش
عمـده ای را ایفـا می کنیـم...!!
پ.ن۱:
باور کنیـد زندگـی آدم گاهی لنـگ می شود...
لنـگ کـمی دلگـرمی... فقـط کـمی!
پ.ن۲:

کم کم معنای تنهایی را درک می کنم;
تازه می فهمم تنهایی آن حس ترحم برانگیزی که
نسبت به فرد تنها ایجاد می کند نیست,
تنهایی این نیست که در دل کوهسار یا بیابان تنها زندگی کنی
و یا در شهر شلوغ کسی به یاریت نشتابد,
وقتی کسی نباشد که از آنچه تو را بر سر ذوق می آورد
با وی سخن بگویی تنها هستی...
وقتی همیشه شنونده باشی و مانند خود پیدا نکنی تنهایی,
همین باعث زحمت می شود, باقی تنهایی همه نعمت است و رحمت!!
پ.ن۱:
چای دبش
زیر آسمان مهر
تلخه تلخ, غم پهلو
حالم خوب است...
دروغگوی خوبی شده ام!!
پ.ن۲:
من فراموش نکرده ام...
من از نهایت درد به بی حسـی رسیده ام!!
حسرت
چیزی نیست که به دلم مانده باشد
حسرت
چیزی ست که من ِ گذشته گریز را
به گذشته زنجیر می کند...
من به تعداد روزهایی که ندیدمت
بودنت را به شکلی که بهتر می بود اگر بود
بازسازی کرده ام
و کاری کرده ام
بیشتر لبخند بزنی آن روزها!
و به خودم فحش داده ام بارها
که "خداحافظ" را
جور دیگری چرا نگفته ام مثلا آن عصر؟!
و یا...
و یا...
حسرت
هنوز در اولویت مرور آن خاطرات رخ نداده ی لعنتی ست!
پ.ن۱:

بدجوری از آدما زده شدم
هیچ مدله حوصلشونو ندارم یعنی حوصله ادا و اصولهاشونو...
راست می گفت که:
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
الان کاملا به حقیقت این حرف رسیدم!!
پ.ن:

دانه های برنج سحر,
تا افطار
کف حیاط می ماند
گنجشکان محله ما,
روزه گرفته اند...
پ.ن:
زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضــان است بیــاور جامــی

مــــن به خيال خامــم
فكــــر مي كــــردم
فاصله يك خط صاف است
كه كشيـــ ـده مي شـــود
از اينجا تا آن ســـوي مـــ ـــرز
نقشــه را باز مي كنـــم
وجــب مي كنـــــم
فاصله تـــ ــ ـــو تا خـــودم را
دو بنـــد انگشت هــم نمي شــود
فقــط بالا و پاييـــن دارد
پيـــچ و خــــم دارد
...!
و مـــن نمي دانـــم
تـــ ــ ـــو ...
در پس كـــدامين پيــچ پنهاني
كه نمي آيـــي...؟
پ.ن1: شناسنامه ام را گم نکرده ام!
نامم را اما از یاد برده ام; از دهان تو که نمی شنوم!
پ.ن2: عقربه ها پیمان شکن نیستند!
زمان, جدایی میاندازد بینشان...
پ.ن3: گاهی;اگر مال دزدیده شده ات را از دزد بخری باز هم سود کرده ای!
حالا شب هایم را به من, به چند می فروشی؟!

کوله ام را پر از هیچ بر می دارم
تا خالی از همه کنمش
خالی از دوستی های منجمد
و سلام هایی که
نمی ارزند حتی برای خداحافظی...
من گیلاس عشق آلود ندارم
شراب مست کننده ی من
آب زلالی است
که حرام من و توست
در این نفرین کده...
هیچ نمی خواهیم ما!
آری...
تنها بند کفشهایت را محکم کن
پای پیاده هم
یارای رفتن خواهی داشت...
پ.ن1: یک جایی وجود دارد, به نام "سیم آخر"...
من دقیقا همان جا هستم!
پ.ن2: کم طاقتی, عادت آن روزهایت بود!
این روزها برای گرفتن خبری از من عجیب صبور شده ای...
پ.ن3: گاهی با آرامش قدم زدن در عرض زندگی,
بهتر از یک نفس دویدن در طول آن است!
| Design By : nightSelect.com |


